مداد سفید...
مداد رنگی ها مشغول بودند...
به جز مداد سفید...
هیچ کسی به او کاری نمی داد...
به جز مداد سفید...
هیچ کسی به او کاری نمی داد...
همه می گفتند:تو به هیچ دردی نمی خوری...
یک شب که مداد رنگی ها ... در سیاهی کاغذ گم شده بودند...
مداد سفید تا صبح کار کرد...
ماه کشید...
مهتاب کشید...
و آنقدر ستاره کشید تا کوچک و کوچکتر و کوچکتر شد...
صبح توی جعبه مداد رنگی ...
جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد...
+ نوشته شده در ساعت 9:4 توسط ❤ しѺ√乇 ❤
|
